تبليغاتX
دوستان
سلام
  گفتم:دل و دين بر سر كارت كردم

                          هرچيــــز كه داشتــم نثارت كردم

                          گفتا :تو كه باشي كه كني يا نكني

                           آن من بــودم كه بيقــــرارت كردم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:51  توسط خودم  | 

با اجازه برادر حافظ شيرازي ز بس تلويزيون گويد از آن چشم و از آن ابرو گرفتارم ميان بيست سي ميليون كمان ابرو شده چشمان مطرب چارتا وقتي كه مي بيند حديث شيخنا چشم است و ذكر روضه خوان ابرو ز دست شاعران هر چيز ناممكن شود ممكن شب مهتاب بالا مي رود از نردبان ابرو! يكي هوهوكشان سر مي كشد يك شيشه گيسو را يكي مست است با نوشيدن يك استكان ابرو پسرها مثل دخترها بزك دارند و آرايش ببين مانند مرجان كرده نازك كامران ، ابرو جوان اصفهاني دوست دارد چشم شيرازي خود شيراز وارد مي كند از اصفهان ابرو شبيه هر چه را دارند مي سازند در دنيا بخر از اين دكان چشم و بخر از آن دكان ابرو جوانان وطن مان ساختند از كود ، برق و گاز پزشكان وطن مان ساختند از استخوان، ابرو ببين سريال هاي سينمايي را كه دريابي در اين دوران چرا اين قدر دارد آب و نان ابرو! پي ادغام چندين سازمان ديشب شنيدم من يكي شد سازمان چشم هم با سازمان ابرو! عجب ابرو پراني مي كنند اين پيرزن ها هم زن حاجي به حاجي گفت حاجي! يك تكان ابرو ! در اين اوضاع هردنبيل بنويس "آش كشك و دوغ " نمي پرسد كسي داري چه مي خواني بخوان "ابرو"!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:18  توسط خودم  | 

ديدم در آن کوير درختی غريب را
محروم از نوازش يک سنگ رهگذر
تنها نشسته....بی برگ و بار
زير نفسهای آفتاب..در التهاب
در انتظار قطره اي باران
در آرزوي آب...
ابري رسيد
چهره درخت از شعف شكفت
دلشاد گشت و گفت:
آي ابر
اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟؟
غريد تير ابر
برقي جهيد و چوب آن درخت كهن بسوخت...
چون آن درخت سوختم در كوير عمر
ديدم كه گرد باد خاكستر وجود مرا با خودش نبرد...

حمید مصدق
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10:31  توسط خودم  | 

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم
هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم

به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم

به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم

قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان
مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم

اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را
زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم

تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم

دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10:29  توسط خودم  | 

یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی
چه رهاورد سفر دارم از این راه داراز؟؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه رهاورد سفر دارم ای مایه ی عمر ؟؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده ی رویائی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه رهاورد سفر دارم ...ای مایه ی عمر؟؟
دیدگانی همه از شوق، درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
بوسه ای داغ تر از بوسه ی خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده ی توست
در دل کوچه و بازار شدم سر گردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در آیینه نگه کردم ، دیدم افسوس
جلوه ی روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا ... این منم این آتش جان سوز منم
ای امید دل دیوانه ی اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عنایت سازم
چه رهاورد سفر دارم از این راه دراز
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:34  توسط خودم  | 

خيال خوبي ها درمان بدي ها نيست بلكه صد چندان بر زشتي آن ها مي افزايد !!!
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:27  توسط خودم  | 

و چون بيايي

دستانم را به رسم آفتابگردانها در برابر چشمانت ميگيرم

نازنين چتر نگاهت را باز كن

اينبار عشق تدبير نگاه تو و تقدير چشمان منست

چشمانت را به حرمت تمام لحظه هاي آبي براي آرامشي ابدي به اشكهايم بسپار و

.......دستانت را در عطش سرخ لبانم سرابي كن دست يافتني .......
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:26  توسط خودم  | 

كلامم را با تو آغاز مي كنم، با تو...

مي خواهم چيزي بنويسم كه فقط براي تو باشد، فقط تو...

مي خواهم چيزي بنويسم كه بجاي همه حرفهاي دلتنگي ام باشد،

اما نمي توانم، يعني گفتنش برايم سخت است،

ولي ميدانم روزي فرا خواهد رسيد كه به نوشته هامان بخنديم،

- يا بر آنها اشك بريزيم -

ميداني چرا...؟

چون آنروز به سادگي امروز نخواهيم بود،

و دريغ و افسوس كه ما انسانها سادگيمان را چه ساده از دست مي دهيم،

مگر چه مي شود كه چون آب همواره ساده و چون باران همواره زلال بود،

مگر چه مي شود فردا نيز چون امروز ساده باشيم،

و بگذاريم مردم هر چه دلشان مي خواهد بگويند،

بيا با همديگر عهد ببنديم...

آنروز كه به نوشته هامان خنديديم،

حتي براي يك لحظه هم كه شده،

دلهاي گر گرفته مان را صاف كنيم و از صميم قلب دعا كنيم،

كه همواره ساده و زلال باشيم،

اصلاً بيا عهد ببنديم كه،



همواره خودمان باشيم و بس
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:23  توسط خودم  | 

http://i8.tinypic.com/24xjvae.jpg
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 20:23  توسط خودم  | 

عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 23:47  توسط خودم  |