تبليغاتX
دوستان
سلام
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم.

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي.

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند.

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد.

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند.

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند.

زيبايي يك زن در لباسش ، موها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد.

زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0:45  توسط خودم  | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي .

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0:41  توسط خودم  | 

یک عمر زندگی
شش سال اوّل زندگی:
• گريه نکن
• شيطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پی‌پی نکن
• مامانت رو اذيّت نکن
• روی ديوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پريز برق نکن
• دمپايی بابا رو پات نکن
• به خورشيد نگاه نکن
• شبها تو جات جيش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
• زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
۲- دوره ي دبستان:
• موقع رفتن به مدرسه دير نکن
• پات رو تو جاميزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاک‌کن رو خيس نکن
• حياط مدرسه رو کثيف نکن
• با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
• دست تو کيف بغل دستيت نکن
• تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
• گچ رو پرت نکن

• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI بازی نکن
۳- دوره ي راهنمايی:
• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جيبت نکن
• با مامانت کل‌کل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن
۴- دوره ي دبيرستان:
• با کامپيوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دير نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خيابون دنبال دخترها نکن
• مردم‌آزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• فيلم بد نگاه نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشم‌چرونی نکن
۵- دوره ي دانشگاه:
• رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غيبت نکن
• با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خيابون‌ها رو متر نکن
• تو سياست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دير نکن
• با مأمور پليس کل‌کل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبايلت رو Reject نکن
• استادت رو اُسگل نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستين کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن
۶- دوره ي سربازی:
• موهات رو بلند نکن
• روت رو زياد نکن
• از اوامر سرپيچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غيبت نکن
• به آينده فکر نکن
• درگيری ايجاد نکن
• به فرمانده بی‌احترامی نکن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
۷- دوره ي شوهر بودن:
• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
• به زنت خيانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای ديگه نگاه نکن
• موبايلت رو قايم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
• ريسک نکن
• بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن
۸- دوره ي پدر بودن:
• بچّه رو تنبيه نکن
• به بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
• به بچّه توهين نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
• با بچّه کل‌کل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن
• جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن
۹- دوره ي پيری:
• برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
• نوه‌هات رو لوس نکن
• با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
• با زنت بی‌وفايی نکن
• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
• به آينده فکر نکن
۱۰- دوره ي پس از مرگ !
• حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0:26  توسط خودم  | 

در يكي از بخش‌‌هاي سريال «شب‌هاي برره»، «شيرفرهاد» مي‌گويد: مي‌خواهم سه هزار تومان خرج كنم و چنان عروسي باشكوهي برگزار نمايم كه در تاريخ برره ثبت شود.
پاسخي كه به او مي‌دهند، جالب است: به جاي آن‌كه سه هزار تومان براي ثبت در تاريخ خرج كني، ده تومان به «بگور» بده تا در تاريخ برره، هر آنچه را مي‌خواهي برايت بنويسد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 23:26  توسط خودم  | 



گــله مـي‌كرد ز مــجنون لــيلي
كـه شـده رابـطه ‌مـان ايــميلي



حــيف از آن رابــطه‌ي انــساني
كـه چنين شد كـه خودت مي‌داني



عــشق وقــتي بـشود دات ‌كـامي
حـاصلش نـيست بـه جـز ناكامي



بـــهرت ايـــميل زدم پــيـشترک
جـاي سـابجكت نوشتم : بـه درک



بــه درک گــر دل من غـمگين است
بــه درک گــر غـم سـنگين است



بــه درک رابــطه گـــرخــورده تــرک
قـــطع آن هم بـه جـهنم بــه درک



آنـــقدر دلـــخورم از ايـــن ايـميلم
كــه بــه ايــن رابـطه هـم بـي‌مـيلم



مرگ لـيلي نــت و مــت را ول كن
همه را جـاي OK كنسل كن



OFF كـــن كـــامــپيوتر را جــــانم
يـار من باش و ببين من ON ام



اگرت حــرفي و پـــيغامي هــست
روي كــاغذ بــنويس بــا دست



نــامه يـــک حــالت ديـــگر دارد
خــط تـــو لـــطف مــكرر دارد



كــــرد ريـپلي به لــيلي مـــجنون
كه دلم هست از اين سابجكت خون



بـاشه فــردا تــلفن خــواهم كـــرد
هـرچه گفتي كه بـكن خـواهم كرد



زودتـر پـــيش تــو خــواهم آمــد
هي مـرتب به تو سـر خواهم زد



راســت گــفتي تـو عــزيزم لــيلي
ديــگر از مــن نـــرسد ايـميلي



نـــامه‌اي پـــست نــمودم بـــهرت
بــه اميدي كــه ســرآيد قـهرت...



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 23:2  توسط خودم  | 

شجاع باش ! حتي اگر قلبا شجاع نيستي، به آن تظاهر كن.

v خواستار تعالي باش و بهايش را بپرداز.

v فراموش نكن كه در كار و روابط خانوادگي ، اعتماد مهمترين چيز است.

v هرگز اجازه نده كسي تو را افتان و خيزان ببيند.

v عادت كن كه چنان در حق كسي خوبي كني كه ، كه هرگز نفهمد تو بودي.

v به افكار بزرگ فكر كن، اما از شادي هاي كوچك لذت ببر .

v فراوان لبخند بزن، هزينه اي ندارد و ارزشش قابل تصور نيست..

v گوش كردن را ياد بگير،فرصتها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند.

v دعا كن، نه براي بدست آوردن اشيا، بلكه براي بدست آوردن عقل و شجاعت.

v سختگير اما رقيق القلب باش.

v بيش از حد لازم مهربان باش.

v هرگز در هنگام خشم دست به عمل نزن.

v به طرز ارضا نشدني اي كنجكاو باش، از كلمه (( چرا )) زياد استفاده كن.

v مثل مثبت ترين و پرشورترين كسي شو كه مي شناسي.

v براي همه موجودات زنده احترام قائل شو .

v چيزهاي كم ارزش را مهم نكن .

v باخت در يك نبرد را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذير.

v هرگز گره اي را كه ميشود باز كرد، نبر.

v از كسي كه چيزي براي از دست دادن ندارد بترس.

v پلهاي پشت سرت را خراب نكن، متعجب خواهي شد اگر بداني كه بارها ناچار خواهي بود از همان رودخانه عبور كني.

*از بزرگان اهل سخن


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 22:57  توسط خودم  | 

بی توای کفش ,شبی بازازآن کوچه گذشتم
<<همه تن چشم شدم , خيره به دنبال تو گشتم>>
<< يادم آمدكه شبي با تو ازآن کوچه گذشتم >>

پي كفشم نگشتم

بی من اماتوازآن کوچه گذشتی
باتوگویم که توگهگاه کجایی؟
وصل ناگشتن ازآن به که بیایی ونپایی! (ای دمپایی ! ای پامادون!ای بستنی!ای واکردنی!)
<< من ندانستم از اول كه تو بي مهرووفايي >>
بغض در بندتوپيچيد
واكس درروي تو ماسيد
تو كه امروزچومجنون توكوچه ازپي ليلون بيدي!
باش فرداكه توراخندان تر بينيم
پاي غم رفت به دمپايي جانم…!
دگر ازخيرتواي كفش گذشتم
<< يادم آيد كه دگر ازتوجوابي نشنيدم…
رفت درظلمت غم، آن شب وشبهاي دگر هم،
نه كني ديگرازآن كوچه گذر هم …
بي تو اما, به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم!!>>
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 17:7  توسط خودم  | 

كفشهايم كو؟
كفشهايم كو…؟!
دم در چيزي نيست .
لنگه كفش من اينجاها بود !
زيرانديشه اين جاكفشي !
مادرم شايد ديشب
كفش خندان مرا
برده باشدبه اتاق
كه كسي پانتپا ند در آن

هیچ جایی اثرازکفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان !
وبه اندازه ی انگشتانم معنی داشت ...!
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد .
شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت ...!

نبض جیبم امروز
تندتر میزند از قلب خروسی که دراندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود ...
جیب من از غم فقدان هزاروصدوهشتادوسه چوق
که پی کفش ،به کفاش محل خواهدداد.
« خواب در چشم ترش میشکند »
کفش من پاره ترین قسمت این دنیابود
سیزده سال وچهل روز مرا در پا بود
« یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود »
دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید!
کفش من میفهمید
که کجا باید رفت،
که کجا باید خندید.
کفش من له میشد گاهی
زیر کفش حسن وجعفروعباس وعلی
توی صفهای دراز.
من در این کله صبح
پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
وبه جایی بروم
که به آن« نانوایی» میگویند!
شاید آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توی صف پیداکرد
باید الان بروم
... امانه!
کفشهایم نیست!
کفشهایم ... کو ؟!
م.ن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 23:29  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 22:30  توسط خودم  | 

سلام دوستان
امشب كه اين وبلاگ رو ساختم " شب يلداست " چه شب خوبي .

اميدوارم بهتون خوش گذشته باشه ...
منم چند تا SMS قشنگ امشب دريافت كردم . مي دونم سالها بعد ميگيم :
اون سالها يادش بخير هاااااااي.
همونطوري كه الان ميگيم اون سالهاي بچگي يادش بخير - شب يلدا زير كرسي هندونه وآجيل و... كاشكي بزرگ نمي شديم - حالا ديگه وقت اين حرفها گذشته بايد به آینده فكركرد و...
اميدوارم عمر بلندي داشته باشيد و خيرشو ببينيد . شاد باشيدو پايدار .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 0:46  توسط خودم  |