|
|
|
|
|
یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی چه رهاورد سفر دارم از این راه داراز؟؟ چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز چه رهاورد سفر دارم ای مایه ی عمر ؟؟ سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال نگهی گمشده در پرده ی رویائی دور پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال چه رهاورد سفر دارم ...ای مایه ی عمر؟؟ دیدگانی همه از شوق، درون پر آشوب لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز بوسه ای داغ تر از بوسه ی خورشید جنوب ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده ی توست در دل کوچه و بازار شدم سر گردان عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان چو در آیینه نگه کردم ، دیدم افسوس جلوه ی روی مرا هجر تو کاهش بخشید دست بر دامن خورشید زدم تا بر من عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید حالیا ... این منم این آتش جان سوز منم ای امید دل دیوانه ی اندوه نواز بازوان را بگشا تا که عنایت سازم چه رهاورد سفر دارم از این راه دراز (فروغ فرخزاد) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:34 توسط خودم
|
|
||