|
|
|
|
|
ديدم در آن کوير درختی غريب را محروم از نوازش يک سنگ رهگذر تنها نشسته....بی برگ و بار زير نفسهای آفتاب..در التهاب در انتظار قطره اي باران در آرزوي آب... ابري رسيد چهره درخت از شعف شكفت دلشاد گشت و گفت: آي ابر اي بشارت باران آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟؟ غريد تير ابر برقي جهيد و چوب آن درخت كهن بسوخت... چون آن درخت سوختم در كوير عمر ديدم كه گرد باد خاكستر وجود مرا با خودش نبرد... حمید مصدق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10:31 توسط خودم
|
|
||